پــــــیدایی......

پروانه ای روی شانه ات نشسته است
و تو در آرزوی دوباره ی زایش واژگانت،
چشم به راه بازگشت پرستوهایی!
در دوردست ها
از میان شیارهای رشته کوهی به غایت بلند آبی روان است
آنجا که در دامنههایش چشمه سارا نیست
زمین نمناک است
و تو در روشنی خیره کننده ی آفتاب غنوده ای
و من به دیدار پیام اور نیکی امده ام.
در حالیکه آتشی افروخته اند.
من در لا بلای خطوط موزون ذهنم به سماع درویشان فراخوانده می شوم
چرخ می خورم بی تابانه
و در لذت سکر آور غزل های مست،
شور می شوم
شیدا می شوم
از دور دست ها پرستو از راه می رسد
غزل غزل واژه
از تو فوران می کند
آتشفشان قلبت دوباره فعال می شود
و من
در ازدحام واژگان تو بار ور می شوم.


عاطفه مشرفی زاده 










